نسیم بهاری صفایم نداد

به مهمانی گل ، صلایم نداد

به انفاس گرم مسیحایی اش

ز بیماری غم ، شفایم نداد

صبا گر چه پیک دل سوخته است

پیامی از آن آشنایم نداد

نمی جوشدم آبی از آینه

غباری نشست و جلایم نداد

رحیق روان بخش در جام داشت

به غیر از شرنگ فنایم نداد

شناور به خون مردم چشم و، گوش

به آن گریه های هایم نداد

ز سنگینی هجر پشتم خمید

ترحم نکرد و عصایم نداد

سپیده دم عاطفه ، خاتمه

به یلدای محنت فزایم نداد