وقتـــــای بـــی تـــابی

دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

كي مي آيي؟

اي قاصد صبح نور كي مي آيي ؟

تاب دل نا صبور كي مي آيي ؟

مهدي كه ميان ظلمت غم ، يادت

بخشيده به جان سرور كي مي آيي ؟

اي طبيبم به سر بستر بيمار بيا

بهر دلداري دلسوختة زار بيا

تو كه دل را به نگاهي بربودي ز كفم

به پرستاري بيمار دل افكار بيا

آتش هجر تو سوزانده همه هستي من

به تسلاي دل و جان شرر بار بيا

اشك هجر است كه از ديدة من مي‌بارد

بهر غمخواري اين چشم گوهربار بيا

دل من خون شد و از ديده يرون مي‌ريزد

به تماشاي دل و ديدة خونبار بيا

يوسف فاطمه بين منتظران منتظرند

پرده بردار ز رخ بر سر بازار بیا

[ ۱۳۸٦/۱۱/٢٢ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ *م ، ز* ] [ نظرات () ]