بعد از رحلت پيامبر اكرم اسلام حضرت فاطمه بر كنار قبر پيامبر مي رفت و با او درد دل مي كرد و سخنان جانسوزي همچون اخگر آتش كه اعماق وجود انسان را مي سوزاند ، بر زبان مي آورد .

« پدر جان ، بعد ازتو، يكه و تنها شده ام ، حيران و محروم مانده ام ، صدايم به خاموشي گرائيد ، و پشتم شكست ، و آب گواراي زندگي در كامم تلخ شد » .

 

و گاه مي فرمود : «‌كسي كه خاك پاك پيامبر را ببويد سزاوار است تا پايان عمر هيچ عطري را نبويد ، بعد از تو اي پدر آنقدر مصائب بر من فرو ريخت كه اگر بر روزهاي روشن مي ريخت به صورت شبهاي تيره و تار در مي آمد » .

 

چرا فاطمه اينگونه اشك مي ريزد ؟ چرا اينهمه بي تابي مي كند ؟ چرا همچون اسپند بر آتش ، قرار ندارد ؟ آخر چرا ...؟ . جواب اين چراها را بايد از زبان خود او بشنويم .

 

ام سلمه مي گويد :‌ هنگامي كه بعد از وفات پيامبر به ديدن بانوي اسلام رفتم و جوياي حال او شدم ، در پاسخ اين جمله هاي پر معني را بيان فرمود : « از حالم چه مي پرسي اي ام سلمه ، من درميان اندوه و رنج بسيار بسرمي برم ، ازيكسو پيامبر را از دست داده ام ، و از سوي ديگر ( با چشم خود مي بينم كه ) به جانشينش علي بن ابي طالب ستم شده است . بخدا سوگند كه پرده حرمتش را دريدند ولي من مي دانم اينها كينه هاي بدر  و انتقامهاي احد است كه در قلوب منافقان پنهان و پوشيده بود » .