وقتـــــای بـــی تـــابی

دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

خاطره اي از محمد زماني همرزم شهيد عباس زماني

                         

 

شهيد عباس زماني در تاريخ 1337 در روستاي بابگهر ديده به جهان گشود . او تحصيلات دبستان و راهنمايي را در همان روستا به اتمام رساند ، ودرتاريخ 27/1/1360 ازدواج نمود كه حاصل اين ازدواج پسري به نام عمران متولد 25/11/1361 است شد .من همرزم او از بچگي با هم بزرگ شديم و همديگر را خوب مي شناختيم  . من و ايشان  در سال 1362 از طرف سپاه پاسداران زرند به طور داوطلبانه به جبهه هاي حق عليه باطل شتافتيم ، تا اينكه يك روز شهيد عباس زماني به من گفت : بيا به نزد دوستان ديگر در شهرك پيروز برويم . من هم موافقت كردم وبه همراه هم به شهرك پيروزنيروي هوايي اهوازرفتيم . بعد از حال و احوال پرسي وارد اتاق شديم، شهيد وقتي وارد اتاق دوستان رسيدند نگاهشان به يكي از دوستان به نام شهيد بزرگوار فلاحي كه آن موقع مسوليت ارزشيابي نيروي انساني سپاه را به عهده داشت افتاد ، بلافاصله شهيد فلاحي تبسمي زد و نگاه پر معنايي به شهيد عباس زماني كرد و گفت : عباس جان ! تو شهيد مي شوي .

 شهيد عباس زماني با چشمهاي پرزاشك گفت : من لياقت شهادت را ندارم .

 شهيد فلاحي لبخندي زد وادامه داد : شكسته نفسي نكن من همين ديشب خواب شهيد شدنت را ديدم .

و شهيد عباس زماني هم لبخندي زد و گفت : تو هم شهيد مي شوي !

 شهيد فلاحي قهقه اي زد و گفت : پس همراه هستيم تو چه خوابي ديده اي ؟

و عباس گفت : تو چه خواب ديده اي ؟  

آن دو شهيد بزرگوار حاضر نشدند در بين دوستان خوابهايي كه براي هم ديده بودند را تعريف كنند .

ومن بعد از عباس پرسيدم شما چه خوابي ديده اي ؟‌ او حاضر نشد خوابش را براي من هم تعريف كند .

تا اينكه بعد از يك هفته ما وارد منطقه عملياتي والفجر3 كه در منطقه مهران بود رسيديم ، يك روز مانده بود به شب عمليات  ما در رودخانه گاوي در نيزارها پنهاني به سر برديم و لحظه شماري مي كرديم كه شب شود و عمليات شروع شود .

آن روز ، روز عجيبي بود وقتي نگاه به چهره رزمنده ها مي كرديم مي فهميديم كه چه كسي در اين عمليات شهيد مي شود هر لحظه كه مي گذشت چهره هايشان نوراني ترو شاداب تر مي شد .

عباس هم از جمله كساني بود كه آن شب خيلي نوراني شده بود من بعضي اوقات كه نگاه به چهره اش مي انداختم مي گفتم آيا اين همان عباس است ، دعاي پر فيض توسل در همان جا برگزار شد و بعد از دعا عده اي به سنگرها خودو پناه گاهها رفتند تا منتظر دستور فرمانده باشند تا عمليات را شروع كنيم . عده ديگري هم حاضر نبودند به سنگرها بروند و همين طور عاشقانه مشغول رازونيازبا خداي خود بودند وديدم كه شهيد عباس زماني هم مانند دوستان ديگرصورت خود را بر خاك گذاشته و به شدت اشك مي ريزد و با خدا ي خود راز و نياز مي كند .

نيم ساعت گذشت ومن نگران حال او شدم با خود گفتم : شايد حالش بد شده ! .

آن چنان غرق عبادت خداي خود بود كه فكركردم از دنيا رفته است ، ولي وقتي كه كنارش رفتم مطمئن شدم كه حالش خوب است ، نخواستم مزاحم اون حالات ملكوتي اش شوم مدتي تحمل كردم باز دلواپسش شدم و سه بار آمدم كنارش و برگشتم چون فكر مي كردم مزاحمش مي شوم .

براي بار چهارم او را در حالي ديدم كه خيلي نگرانش شدم و دستم را روي شانه اش گذاشتم و گفتم : عباس جان ! حالت خوب است ؟ ديدم كه به من جوابي نمي دهد و رفتم به چند تا از دوستان خبر دادم ، آن ها با من آمدند و پافشاري كرديم تا اينكه بعد از ساعتي او را از اين حال ملكوتي خود بيرون آورديم و او از دست ما ناراحت شد و گفت : چرا مزاحم من شديد؟‌ گفتم : عباس جان ! ما كه ساعتها تو را در اين حال مي ديديم نگرانت شديم ، وقت هم تنگ است و ما ديگر بايد آماده شويم .

درهمان لحظه فرمانده فرياد ميزد : آماده شويد ، بندهاي كفشتان را محكم ببنديد بايد به زودي وارد عمليات شويم .

عباس وقتي صداي فرمانده را شنيد خيلي خوشحال شد بلافاصله وسايل خود را آماده كرد و از شادي شام هم درست نخورد .

سر از پا نمي شناخت و دائما به فكر اين بود كه هر لحظه فرمان حمله داده شود . تا اينكه فرمان رسيد و به سرعت به سوي دشمن حمله ور شديم . و هر لحظه كه به دشمن نزديك مي شديم اين شهيد گرامي نوراني تر مي شد بالاخره به دشمن نزديك شديم و طولي نكشيد كه عباس عزيزم به لقاءالله پيوست و به آرزوي ديرينه خود رسيد و خوابي را كه شهيد فلاحي براي او ديده بود به واقعيت پيوست و آن لحظه را فراموش نمي كنم كه شهيد روي زمين افتاده بود و بر پشت پيراهنش با خط قرمز نوشته بود « يا كربلا ، ياشهادت ، يا حسين ما داريم مي آييم ».

بدن مباركش 40 روز درزير آتش دشمن مانده بود و روز عاشورا كه خود عاشق ابا عبدالله الحسين بود در زادگاهش با بدن كاملا سوخته آرميد . او اولين شهيد روستاي خود بود .

                              

                             عكس شهيد عباس زماني همراه فرزندش عمران .

                   

 

 

[ ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ *م ، ز* ] [ نظرات () ]