وقتـــــای بـــی تـــابی

دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

مهدي جان ! اي عزيز !....

مهدي جان ! اي عزيز ! به ما و كسانمان سختي رسيده و سرمايه اندك آورده ايم ، پس پيمانه ما را كامل گردان و به ما صدقه و بخشش ده ، بيا بر ما نظري ، و دستي به سر ما كشيده كاملمان كن .

اي عزيز ! اي خورشيد رخ كشيده در پس ابر ، اي سفر كرده هجران گزيده ، تا كي تو همچنان در غيبت و ما اين چنين در هجران ؟ جهان جهاني نثار قدومت باد . آيا هجران امروز ما به فرداي وصال تو نمي رسد ؟

اي عزيز ! اي پيشواي محرومان ، اي دادخواه مظلومان ، اي فرياد رس درماندگان ، اي آخرين اميد ، ديدگان جستجو گر ما بر دروازه هر سحر قامت تو را منتظر است . آيا مي شود كه شام تار هجران ما به صبح روشن وصالت مبدل شود ؟.

اي عزيز ! رايت رسول خدا در دست ، اي آخرين رسالت پيغمبران بر دوش ، اي شمشير علي بر كف ، و اي عصاي موسي در دست ، اي خاتم سليمان در انگشت ، بر ما چه سخت است كه همگان را ببينيم و تو را نبينيم

اي عزيز ! اي كمال موسي را وارث ، اي شكوه عيسي را واجد ، اي صبر ايوب را صاحب ، چه دشوار است كه سخنان همه به گوشمان رسد و صداي دلنشين تو را نشنويم .

اي عزيز ! اي زاده ياسين و طه ، اي فرزند صراط مستقيم ، اي تسلي بخش زهراي اطهر ، رخ بنماو با يك نگاه اين شب بي جور را به صبح پيروزي مبدل نما و با هزاران تاسف مي دانيم كه غيبت تو از ماست .

     

    

[ ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ *م ، ز* ] [ نظرات () ]