وقتـــــای بـــی تـــابی

دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

داستان جالبیه بخونش

 عابدي در ميان بني اسرائيل زندگي مي كرد كه به دنيا و مردم پشت كرده بود . روزي ابليس سپاهيانش را فراخواند واز آنها خواست تا به هر شكلي در او نفوذ كنند  . يكي از افراد ابليس پيشنهاد كرد تا از راه زنان  در او نفوذ كنند و ديگري شراب را پيشنهاد داد ، اما هيچ كدام مورد قبول ابليس واقع نشد ،چون مي دانست عابد از همه اين راهها سربلند بيرون مي آيد . تا اينكه يكي از شيطان ها پيشنهاد كرد تا از راه نيكوكاري و احسان در او نفوذ كنند . شيطان آن را پذيرفت . آن شيطان را نزد عابد فرستادند ، شيطان با عابد مشغول عبادت شد و مدتي گذشت مرد عابد كه خستگي ناپذيري و عبادت زياد او را ديد ، اعمال و عبادتش را كوچك ديد . عابد راز شب زنده داري ها و عبادات او را از او پرسيد . شيطان گفت : من مرتكب گناهي شدم و سپس توبه كردم و  از آن روز به بعد به چنين درجه اي رسيدم . عابد از او خواست تا همان گناه را به او ياد بدهد و بعد توبه كند . شيطان او را به خانه زني تن فروش برد و از او خواست تا با دو درهمي كه دارد از او كام جويي كند .

مرد عابد به نزد زن رفت ، زن با ديدن مرد عابد متعجب گفت : « تا به حال كسي مثل تو را نزد خود نديدم . بنده خدا بدان كه ترك گناه آسان تر از توبه است و معلوم نيست توبه هر كس پذيرفته شود . حتما شيطاني تو را وسوسه كرده ، از همان راهي كه آمده اي برگرد » .

عابد به خود آمد و از منزل خارج شد . فرداي آن روز بر در خانه عابد اين جمله ها به چشم مي خورد ،

در تشيع جنازه آن زن خود فروش حاضر شويد كه او اهل بهشت است .

و هنگامي كه چند وقت بعد آن زن فوت كرد ، به امر خداوند موسي بن عمران بر جنازه آن زن نماز خواند و گفت : « اين زن به خاطر اينكه يكي از بندگان خدا را از گناه باز داشته مستحق بهشت شده است »    نظر يادتون نره ؟

    

[ ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ *م ، ز* ] [ نظرات () ]