وقتـــــای بـــی تـــابی

دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

شوق نياز

بارالها !

چشمان پر ز شوقم را به پنجره اميد تو دوخته ام ، و دستانم را مانند كبوتري به سوي آشيانه اش به پرواز در مي آورم هر صبحگاه .        و تويي معبود من !

آري چه زيباست در وصف تو گفتن ها در وصف كرمت اي مهربانترين مهربانان !

كلماتم را از كتاب نور و عرفان معني مي دهم و نيازم را از سجاده اي كه هر روز پهن است مي خواهم . وتويي غفور و رحيم . . . !    خواننده عزیز خواهشاْ نظر یادت نره

  

  

[ ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ *م ، ز* ] [ نظرات () ]