وقتـــــای بـــی تـــابی

دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

دختري كه خدمت پدر مي كرد

                 دختري كه خدمت پدر مي كرد          

در زمان عمر شخصي در اثر پيري زمين گير شده و چون كودكان احتياج به پذيرايي و پرستاري داشت ، دختر وي با كمال علاقه و الفت او را با شير و غذاي نرم نگهداري مي نمود . عمر به آن دختر گفت : در اين زمان مانند تو دختري مهربان كه با اين نحوه نسبت به پدر خدمت كند نشان ندارم و هيچ فرزندي همچنين حق پدر را ادا نمي كرد . دختر جواب داد : بلي همين طور است كه مي فرماييد ولي ميان حق من و حق پدر فرق زيادي است ، اگر چه در خدمت هيچ تقصير و كوتاهي نمي كنم ، آن وقتي كه پدرم مرا مي پروراند و خدمت مي كرد بر من مي لرزيد كه مبادا به من آفتي برسد ولي من پدر را خدمتگزارم و شب و روز دعا مي كنم و مرگ او را از خدا مي خواهم تا زحمت او از من منقطع گردد ولي در خدمت من آن محبت پدر كه به من داشت وجود ندارد . عمر گفت : يعني من ظاهر قضيه را گفتم ولي حقيقت آن را بيان نمودي .

[ ۱۳۸٦/۳/۸ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [ ‍* محبوبه زمانی بابگهری * ] [ نظرات () ]