وقتـــــای بـــی تـــابی

دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

فاطمه زهرا برترين بانوي جهان است

بعد از رحلت پيامبر اكرم اسلام حضرت فاطمه بر كنار قبر پيامبر مي رفت و با او درد دل مي كرد و سخنان جانسوزي همچون اخگر آتش كه اعماق وجود انسان را مي سوزاند ، بر زبان مي آورد .

« پدر جان ، بعد ازتو، يكه و تنها شده ام ، حيران و محروم مانده ام ، صدايم به خاموشي گرائيد ، و پشتم شكست ، و آب گواراي زندگي در كامم تلخ شد » .

 

و گاه مي فرمود : «‌كسي كه خاك پاك پيامبر را ببويد سزاوار است تا پايان عمر هيچ عطري را نبويد ، بعد از تو اي پدر آنقدر مصائب بر من فرو ريخت كه اگر بر روزهاي روشن مي ريخت به صورت شبهاي تيره و تار در مي آمد » .

 

چرا فاطمه اينگونه اشك مي ريزد ؟ چرا اينهمه بي تابي مي كند ؟ چرا همچون اسپند بر آتش ، قرار ندارد ؟ آخر چرا ...؟ . جواب اين چراها را بايد از زبان خود او بشنويم .

 

ام سلمه مي گويد :‌ هنگامي كه بعد از وفات پيامبر به ديدن بانوي اسلام رفتم و جوياي حال او شدم ، در پاسخ اين جمله هاي پر معني را بيان فرمود : « از حالم چه مي پرسي اي ام سلمه ، من درميان اندوه و رنج بسيار بسرمي برم ، ازيكسو پيامبر را از دست داده ام ، و از سوي ديگر ( با چشم خود مي بينم كه ) به جانشينش علي بن ابي طالب ستم شده است . بخدا سوگند كه پرده حرمتش را دريدند ولي من مي دانم اينها كينه هاي بدر  و انتقامهاي احد است كه در قلوب منافقان پنهان و پوشيده بود » .

[ ۱۳۸٥/۱٢/٢٦ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ‍* محبوبه زمانی بابگهری * ] [ نظرات () ]


« هنر بيهوده و عمل بي سود »

                                                                                      

گويند : مردي پيش يكي از خلفاء‌ آمد و گفت : هنري دارم كه نمايش آن باعث حيرت و شگفتي است ، خليفه از او خواست تا هنر خود را نمايش دهد . آن مرد مقداري سوزن در كف يك دست گرفته و با دست ديگر يكي از آنها را از مسافت چند متري به ديوار نشست ، سپس سوزن ديگري را از پهلو به طرف ديوار رها كرد و نوك آن در سوراخ اولي فرو رفت . آنگاه چند سوزن ديگر پرتاب كرد و هر يك به سوراخ سوزن ديگري قرار گرفت . خليفه از هنر نمايش او تعجب كرد وگفت : يكصد دينار به وي جايزه بدهند و يكصد ضربه شلاق هم به وي بزنند ، آن مرد به وحشت افتاد و گفت : شلاق  براي چه ؟ مگر چه گناهي مرتكب شده ام ؟ خليفه گفت : صد دينار براي پاداش هنر نمائي تو و صد شلاق هم براي اينكه وقت ما و عمر خود را براي چيزي كه سودي به جامعه نمي رساند ضايع ساخته اي .

                                              سال نو مبارک

[ ۱۳۸٥/۱٢/٢٤ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ‍* محبوبه زمانی بابگهری * ] [ نظرات () ]


يا فاطمه الزهرا (س)

پيامبر اكرم (ص) فرمودند :« نخستين كسي كه وارد بهشت مي شود فاطمه است » .

در حديثي ديگر از همان بزرگوار آمده است كه فرمود :« نخستين كسي كه وارد بهشت مي شود فاطمه دختر محمد است ، و او در ميان اين امت همچون مريم در ميان بني اسرائيل است » .

علي (ع) از پيغمبر اكرم (ص) چنين فرمود :« دخترم فاطمه در قيامت محشور مي شود در حالي كه لباس كرامتي كه با آب حيات عجين شده در تن دارد ، و خلايق به سوي او مي نگرند ، و از مقام والاي او در شگفتي فرو مي روند ».

سپس در ذيل اين حديث مي فرمايد : « سرانجام او را با احترام تمام همانند عروس ، درحالي كه هفتاد هزار حوريان بهشتي اطراف او را گرفته اند ، به بهشت مي برند » .

در حديث ديگري از پيامبر اكرم (ص) در اين زمينه چنين مي خوانيم :« هنگامي كه روز قيامت برپا شد منادي صدا مي زند : اي مردم ! سرهاي خود را به زير افكنيد تا فاطمه دختر محمد (ص) بگذرد »

و در حديثي ديگري بعد از ذكر همين معني آمده است‌ :«‌فاطمه با هفتاد هزار حورا لعين به سرعت برق از آنجا عبور مي كند ( و به سوي بهشت مي شتابد ) » .

                                                            منبع : ( زهرا برترين بانوي جهان / آيه الله العظمي مكارم شيرازي / ص 97-96 )

                           

 

[ ۱۳۸٥/۱٢/٢٢ ] [ ٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ‍* محبوبه زمانی بابگهری * ] [ نظرات () ]


فاطمه زهرا برترين بانوي جهان

                                         مهر فاطمه زهرا

اكنون ببينيم مهريه فاطمه ( عليها السلام ) چه بود ؟ بدون شك ازدواج بهترين مردان جهان با سيده زنان عالم دختر پيامبر بزرگ اسلام بايد از هر نظر الگو باشد ، الگويي براي همه قرون و اعصار ، لذا پيامبر (ص) رو به امير المومنان علي (ع) كرد و فرمود : « چيزي داري كه مهريه همسرت قرار دهي ؟»  عرض كرد : « پدر و مادرم به فدايت ، تو از زندگي من بخوبي آگاهي كه جز شمشير و زره و شتر چيز ديگري ندارم » پيامبر فرمود : درست است ، شمشيرت به هنگام كارزار با دشمنان اسلام مورد نياز است و با شتر نيز بايد نخلستان را آب دهي ، و در مسافرتها از آن استفاده كني ، بنابراين تنها زره را مي تواني مهريه همسرت بنمايي ، و من دخترم فاطمه را در برابر همين زره به عقد تو در مي آورم .

شايد  بيشترين قيمتي كه در تواريخ درباره اين زره نوشته شده ، پانصد درهم است – اين از يك سو اما از سوي ديگر در حديثي مي خوانيم كه - : « فاطمه از پدرش خواست مهر او را شفاعت گنهكاران امت در قيامت قرار دهد ، اين در خواست قبول شد و جبرئيل فرمان آن را از آسمان بر پيامبر نازل كرد .

                                      جهيزيه فاطمه زهرا

بايد جهيزيه بانوي اسلام همچون مهريه اش الگويي براي همگان باشد .

اگر تعجب نكنيد پيامبر دستور داد زره اميرالمومنان را بفروشد و پولش را كه حدود پانصد درهم بود نزد او آورند پيامبر آن را سه قسمت كرد : قسمتي را به بلال داد تا از آن عطري خوشبو تهيه كند و دو قسمت ديگر رابراي تهيه وسائل زندگي و لباس تعيين فرمود : « پيداست وسائلي كه اين پول ناچيز مي توان خريد چقدر ساده و ارزان قيمت بايد باشد »

در تواريخ آمده است كه هجده قلم جهيزيه با پول تهيه شد كه قلمهاي مهم آن چنين بود :

يك عدد روسري بزرگ به چهار درهم

يك قواره پيراهن به هفت درهم

يك تخت با چوب و برگ خرما تهيه شده بود

چهار عدد بالش از پوست گوسفند كه از گياه خوشبوي « اذخر» پر شده بود

يك پرده پشمي

يك قطعه حصير

يك عدد دستاس ( آسياب دستي )

يك مشك چرمي

يك طشت مسي

يك ظرف بزرگ براي دوشيدن شير

يك سبوي گلي سبز رنگ ... و مانند اينها

آري چنين بود جهيزيه بانوي زنان جهان .

                                                              منبع : ( زهرا برترين بانوي جهان / آيه لله العظمي مكارم شيرازي / ص 41-38)

 

[ ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ ‍* محبوبه زمانی بابگهری * ] [ نظرات () ]


اربعين حسيني

                 سالروز اربعين حسيني را به همه مسلمانان جهان تسليت مي گويم

[ ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ ‍* محبوبه زمانی بابگهری * ] [ نظرات () ]


خاطره اي از محمد زماني همرزم شهيد عباس زماني

                         

 

شهيد عباس زماني در تاريخ 1337 در روستاي بابگهر ديده به جهان گشود . او تحصيلات دبستان و راهنمايي را در همان روستا به اتمام رساند ، ودرتاريخ 27/1/1360 ازدواج نمود كه حاصل اين ازدواج پسري به نام عمران متولد 25/11/1361 است شد .من همرزم او از بچگي با هم بزرگ شديم و همديگر را خوب مي شناختيم  . من و ايشان  در سال 1362 از طرف سپاه پاسداران زرند به طور داوطلبانه به جبهه هاي حق عليه باطل شتافتيم ، تا اينكه يك روز شهيد عباس زماني به من گفت : بيا به نزد دوستان ديگر در شهرك پيروز برويم . من هم موافقت كردم وبه همراه هم به شهرك پيروزنيروي هوايي اهوازرفتيم . بعد از حال و احوال پرسي وارد اتاق شديم، شهيد وقتي وارد اتاق دوستان رسيدند نگاهشان به يكي از دوستان به نام شهيد بزرگوار فلاحي كه آن موقع مسوليت ارزشيابي نيروي انساني سپاه را به عهده داشت افتاد ، بلافاصله شهيد فلاحي تبسمي زد و نگاه پر معنايي به شهيد عباس زماني كرد و گفت : عباس جان ! تو شهيد مي شوي .

 شهيد عباس زماني با چشمهاي پرزاشك گفت : من لياقت شهادت را ندارم .

 شهيد فلاحي لبخندي زد وادامه داد : شكسته نفسي نكن من همين ديشب خواب شهيد شدنت را ديدم .

و شهيد عباس زماني هم لبخندي زد و گفت : تو هم شهيد مي شوي !

 شهيد فلاحي قهقه اي زد و گفت : پس همراه هستيم تو چه خوابي ديده اي ؟

و عباس گفت : تو چه خواب ديده اي ؟  

آن دو شهيد بزرگوار حاضر نشدند در بين دوستان خوابهايي كه براي هم ديده بودند را تعريف كنند .

ومن بعد از عباس پرسيدم شما چه خوابي ديده اي ؟‌ او حاضر نشد خوابش را براي من هم تعريف كند .

تا اينكه بعد از يك هفته ما وارد منطقه عملياتي والفجر3 كه در منطقه مهران بود رسيديم ، يك روز مانده بود به شب عمليات  ما در رودخانه گاوي در نيزارها پنهاني به سر برديم و لحظه شماري مي كرديم كه شب شود و عمليات شروع شود .

آن روز ، روز عجيبي بود وقتي نگاه به چهره رزمنده ها مي كرديم مي فهميديم كه چه كسي در اين عمليات شهيد مي شود هر لحظه كه مي گذشت چهره هايشان نوراني ترو شاداب تر مي شد .

عباس هم از جمله كساني بود كه آن شب خيلي نوراني شده بود من بعضي اوقات كه نگاه به چهره اش مي انداختم مي گفتم آيا اين همان عباس است ، دعاي پر فيض توسل در همان جا برگزار شد و بعد از دعا عده اي به سنگرها خودو پناه گاهها رفتند تا منتظر دستور فرمانده باشند تا عمليات را شروع كنيم . عده ديگري هم حاضر نبودند به سنگرها بروند و همين طور عاشقانه مشغول رازونيازبا خداي خود بودند وديدم كه شهيد عباس زماني هم مانند دوستان ديگرصورت خود را بر خاك گذاشته و به شدت اشك مي ريزد و با خدا ي خود راز و نياز مي كند .

نيم ساعت گذشت ومن نگران حال او شدم با خود گفتم : شايد حالش بد شده ! .

آن چنان غرق عبادت خداي خود بود كه فكركردم از دنيا رفته است ، ولي وقتي كه كنارش رفتم مطمئن شدم كه حالش خوب است ، نخواستم مزاحم اون حالات ملكوتي اش شوم مدتي تحمل كردم باز دلواپسش شدم و سه بار آمدم كنارش و برگشتم چون فكر مي كردم مزاحمش مي شوم .

براي بار چهارم او را در حالي ديدم كه خيلي نگرانش شدم و دستم را روي شانه اش گذاشتم و گفتم : عباس جان ! حالت خوب است ؟ ديدم كه به من جوابي نمي دهد و رفتم به چند تا از دوستان خبر دادم ، آن ها با من آمدند و پافشاري كرديم تا اينكه بعد از ساعتي او را از اين حال ملكوتي خود بيرون آورديم و او از دست ما ناراحت شد و گفت : چرا مزاحم من شديد؟‌ گفتم : عباس جان ! ما كه ساعتها تو را در اين حال مي ديديم نگرانت شديم ، وقت هم تنگ است و ما ديگر بايد آماده شويم .

درهمان لحظه فرمانده فرياد ميزد : آماده شويد ، بندهاي كفشتان را محكم ببنديد بايد به زودي وارد عمليات شويم .

عباس وقتي صداي فرمانده را شنيد خيلي خوشحال شد بلافاصله وسايل خود را آماده كرد و از شادي شام هم درست نخورد .

سر از پا نمي شناخت و دائما به فكر اين بود كه هر لحظه فرمان حمله داده شود . تا اينكه فرمان رسيد و به سرعت به سوي دشمن حمله ور شديم . و هر لحظه كه به دشمن نزديك مي شديم اين شهيد گرامي نوراني تر مي شد بالاخره به دشمن نزديك شديم و طولي نكشيد كه عباس عزيزم به لقاءالله پيوست و به آرزوي ديرينه خود رسيد و خوابي را كه شهيد فلاحي براي او ديده بود به واقعيت پيوست و آن لحظه را فراموش نمي كنم كه شهيد روي زمين افتاده بود و بر پشت پيراهنش با خط قرمز نوشته بود « يا كربلا ، ياشهادت ، يا حسين ما داريم مي آييم ».

بدن مباركش 40 روز درزير آتش دشمن مانده بود و روز عاشورا كه خود عاشق ابا عبدالله الحسين بود در زادگاهش با بدن كاملا سوخته آرميد . او اولين شهيد روستاي خود بود .

                              

                             عكس شهيد عباس زماني همراه فرزندش عمران .

                   

 

 

[ ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ‍* محبوبه زمانی بابگهری * ] [ نظرات () ]


كرامت امام رضا (ع)

ابراهيم بن شُبرمه گفت : روزي حضرت رضا (ع)در محلي كه بوديم وارد شد و درباره امامت ايشان بحث كرديم وقتي خارج شد ، من و رفيقم كه پسر يعقوب سراج بود در پي آن جناب رفتيم ، هنگامي كه وارد بيابان شديم ، ناگهان به آهواني برخورديم . آن حضرت به يكي از آنها اشاره كرد ، آهو فورا پيش آمد و در مقابل آن حضرت ايستاد . امام (ع) دستس بر سر آهو كشيد وآن را به غلامش داد . آهو به اضطراب افتاد كه به چراگاه بازگردد. آن حضرت سخني گفت كه ما نفهميديم . آهو آرام گرفت . سپس روبه من كرده فرمود ، باز ايمان نمي آوري ؟ عرض كردم : چرا ، آقاي من ! تو حجّت خدايي بر مردم . من از آنچه قبلا گفته بودم توبه كردم آن گاه رو به آهو كرده فرمود : برو ! آهو اشك ريزان خود را به آن حضرت ماليد و به چرا رفت . بعدا رو به من كرده ، فرمود : مي داني ، چه گفت ؟! گفتم : خدا و پيامبرش بهتر مي دانند ،‌ فرمود : آهو گفت : وقتي مرا نزد خود خواندي ، به خدمت رسيدم و اميدوار شدم كه از گوشتم خواهي خورد ، اما حال كه دستور رفتن مرا دادي ، افسرده شدم .

 امام (ع) كساني را كه از راه راست به بيراهه رفته اند ، هدايت مي كند تا به اشتباه خود پي برده ، به راه راست برگردند . اما منحرفين لجوج در گمراهي خود باقي مي مانند .

    (53 داستان از كرامات حضرت رضا (ع) / نويسنده :موسي خسروي / ص 131 )

گل لبخند بر لبانتان جاري باد . نظر يادتون نره !!

 

 

 

[ ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ ‍* محبوبه زمانی بابگهری * ] [ نظرات () ]