زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟ من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام با نام رضا به سینه ها گل بزنید السلام علیک یا امام الرئوف! این یک درخت توت سفیده که روی خاک خوابیده و رشد کرده است برای دیدن عکسها با کیفیت خوب به ادامه مطلب بروید مهربان من با من باش . . . . هر کجا که هستم هر کجا که باشم نظر بدین ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آروم آروم تو گوشم بگو که می مونی هرشب هر روزهر لحظه به یادم می مونی ذره ذره از عشقت من دارم می میرم من تو فکرم چه جوری دستات و بگیرم حالا دستات تو دستام نگات هم تو نگام این چه حسیه چه حالیه چرا من رو هوام حالا دستات تو دستام نگات هم تو نگام این چه حس وحالیه آخه چرا من رو هوام ؟ برای یک بار پریدن ، هزار هزار بار فرو افتادم خدا را شکر که تمام شب ، صدای خر خر همسرم را می شنوم ، این یعنی او زنده و سالم است . خدا را شکر که دختر جوانم همیشه از شستن ظرف ها شاکی است ، این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند . خدا را شکر که لباسهایم کمی تنگ شده اند ، این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم . خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم ، این یعنی توان سخت کار کردن را دارم . خدا را شکر که در مکانی دور ، جای پارک پیدا کرده ام ، این یعنی هم توان راه رفتن را دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن . خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم ، این یعنی می توانم ، بشنوم . خدا را شکر که هر روز باید با زنگ ساعت بیدار شوم ، این یعنی من هنوز زنده ام . خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم ، این یعنی به یاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم . عوف بن محلم شیبانی دختر خود ام ایاس را به همسری عمر بن حجر کندی در آورد ، مادر تازه عروس دختر خود را به این کلمات پند می داد . ای دخترم تو از خانه ای که به آن مانوس و علاقمند بودی خارج گشتی و به خانه ای که آشنا نیستی داخل شدی و با مردی ناشناس روبرو گشتی اینک تو برای او کنیز باش تا او هم برایت غلامی باشد . ای دخترم ده چیز از من یاد بگیر که برایت بهترین جهیزیه خواهد بود . اول و دوم : به قناعت خشنود باش و شنوا و فرمانبر . سوم و چهارم : دیدگان و بینی او را ملاحظه کن زیرا که دیده اش تو را به بدی نبیند و بینیش بوی ناخوش از تو نشنود . پنجم و ششم : در موضوع خواب و خوراکش مواظب باش زیرا گرسنگی او را ناراحت و کم خوابی وی را به خشم آورد . هفتم و هشتم : ثروتش را حفظ و فرزندانش را نگهداری نما . نهم و دهم : از گفته اش سر مپیچان که سینه اش تنگی خواهد کرد و رازش را حفظ کن که از مکرش ایمن خواهی بود ، برحذر باش که هنگام غمش فرحناک و هنگام شادیش غمناک باشی . گویند دختر نصیحت مادر را شنید و لباس عمل به آن گفته ها پوشاند و نیک بخت گشت و جد امروالقیس" حرث بن عمر " فرزند اوست . گل نازم تو با من مهربون باش واسه چشمام پل رنگین کمون باش اسیر باد و بارونم شب و روز گل این باغ بی نام و نشون باش من عاشقی دل خونم شکسته ای محزونم پناه این دل بی آشیون باش دلم تنگه تو با من مهربون باش گل نازم بگو بارون بباره که چشماتو به یاد من بیاره تماشای تو زیر عطر بارون چه با من میکنه امشب دوباره با بعضی کارا باعث میشه فکر کنی بدم بذار بگم میدونم که چرا دلخوری ازم به خودت میگی موقع مشکلات به یادمه دلگیر نشو این برنامه یه آدمه با تو میرسه به سختی و منظورم از گل نازم خدا بوده منظورم مراکه سوخته جانم شراره لازم نیست 
بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟
گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟
هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی ؟
با اشک به بارگاه او پل بزنید
فرمود که هر زمان گرفتار شدید
بر دامن ما دست توسل بزنید
سلام بر تو که مهربانی هایت از شمار زائران انبوهت بسیار بیشتر است.
امروز، سلام اشکبار ما با سوختن «اباصلت» همراه شده است.
*******
سلام بر تو ای خورشید تابان خراسان که تمام انگورها، مرثیه خوان واپسین لحظات توانَد.
*******
سلام بر تو ای عصمت هشتم! کوچه های توس، هنوز بوی عطرآگین تو را می دهد و آوای غریب ملایک هنوز در طواف حریم کبریایی ات به گوش می رسند.
*******
ای امام الرئوف! همراه با کبوتران حرمت، محزون و گریان دل را به دور بارگاه تو پر مى دهیم تا با زمزمه ملائک همراه شویم.

ادامه مطلب
چرا که من آنِ ِ توام آن تو و آن ِ آن آبشاران مواج گیسوانت
که حدیث عشق را چه دلبرانه بر من آموختند
و من روئیدم . . . آری بسان ساقه های رقصان گندم زار روئیدن آغازیدم
رویشی سبز با باغبانی ساقهای سبز سیمینت !
بگذار تو را داشته باشم
بگذار تکرار اسم تو ترانه شیرین شبهای تنهاییم باشد
و تو را عاشقانه تا اعماق بیکران شب فریاد سر دهم
دیگر این خسته را توانی نمانده است و تنها خیال توست که آرام جانم است
و شوق لحظه دیدارت بر التیام تمام حرفهای نگفته ام بس است !!
پس با من باش هر کجا که باشم هر کجا که هستم
چرا که من فقط تو را می خوانم
راستی ،
یادم آید شاعری میگفت :
اندکی صبر سحر نزدیک است !





آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگی نا رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من







هیچ وقت رازت رو به کسی نگو. وقتی خودت نمیتونی حفظش کنی
چطور انتظار داری کسی دیگهای برات راز نگهداره
هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند به "بهشت " بروند...
اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد






بیاکناریتیمت ,کناره لازم نیست
بیا که دردل این آسمان ظلمانی
چوماهروی تو باشدستاره لازم نیست
بیابرای گل کوچکت بخوان لالا
فقط همین شب آخر ,دوباره لازم نیست
بیاوقصه مارا خودت تماشا کن
که شرح غربت مارااشاره لازم نیست
بگو به مردم این شهر خالی از احساس
برای اذیت گل سنگ خاره لازم نیست
بگو به مردم این شهرما عزاداریم
برای دیدن ما جشنواره لازم نیست
زمان شمارش معکوس مرگ می خواند
به مرده متحرک شماره لازم نیست
عزیز نیزه نشیم چرا نمی آئی؟
برای مقصد خیر استخاره لازم نیست...
| Design By : Pichak |







