سعدیا گفتا که مهرش میرود از دل

مهررفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد....

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۸ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ‍* محبوبه زمانی * | نظرات ()

 

هرگز از دوری این راه مگو!

و از این فاصله ها که میان من و توست

و هرگاه که دلت تنگ من است،

بهترین شعر مرا قاب بکن

به نگاهت بگذار!

تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد!

و بداند که دل من با توست

و همین نزدیکی ست



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٦ | ٦:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ‍* محبوبه زمانی * | نظرات ()

گاهی شعر سراغم را میگیرد



گاهی…



هوای تو!



فرقی نمیکند…



هردو



ختم میشوند به



         دلتنگیه من !

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٦ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ‍* محبوبه زمانی * | نظرات ()

              باران کـه میبـارد دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود 



                           راه می افـتم بـدون  چـتـر...



                      من بـغض می کنـم، آسمـان گـریـه



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٥ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ‍* محبوبه زمانی * | نظرات ()

 

هفته های تلخ من بوی تنهایی میدن

نمی دونم که یهو چرا اینجوری میشن

بی تو هفته های من پر غصه و غمه

پر غصه و غمه بی تو هفته های من

 

هفته ها میگذره اما گل من نیومده

دارم از غصه می پوسم چقد این روزا بده

پرم از تنهایی  ، پرم از غصه و غم

بی خیال اصلا تو نمی فهمی چی میگم!

 

مرگه هر لحظه برام  قامتم آب شده

دل پر طاقت من دیگه بی تاب شده

بغض تنهایی من بی تو داره وا میشه

انگاری که روحم از تن تو جدا میشه

 

وقتی نیستی دنیا مث زندونه برام

بی تو چیزی جز غم که نمی مونه برام

خونه زندون برام ناجی آزادی

این همه زندون و تو به قلبم دادی

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۱٥ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ‍* محبوبه زمانی * | نظرات ()

بشربن حارث که به بشرحافی نیز شهرت دارد ، از عارفان به نام قرن دوم است وی اهل مرو بود و گویند در ابتدا، روزگار خود را به گناه و خوشگذرانی صرف می کرد که ناگهان به زهد و عرفان گرایید. علت شهرت او به " حافی " آن است که همیشه با پای برهنه می گشت . از او حکایات بسیاری نقل شده است ، از جمله :

 

روزی در بازار مشغول گشتن بودم که ناگهان دیدم مردی را تازیانه می زنند . ایستادم و ماجرا را پی گرفتم . آن مرد ، ناله نمی زد و هیچ حرفی که نشانی از درد و رنج باشد از او دیده نمی شد ! پس از آنکه تازیانه ها را خورد ، او را به حبس بردند . به دنبال او رفتم .

 بالاخره در جایی با او رو در رو شدم و پرسیدم : این تازیانه ها را به چه جرمی خوردی ؟

گفت : شیفته عشقم .

گفتم : چرا هیچ زاری نکردی ؟ اگر می نالیدی و آه می کشیدی و می گریستی ، شاید به تو تخفیف می دادند و از شمار تازیانه هایت کم می کردند.

گفت : معشوقم در میان جمع بود و به من می نگریست . او مرا می دید و من نیز او را پیش چشم خود می دیدم . در مرام عشق ، زاریدن و نالیدن نیست .

گفتم : اگر چشم می گشودی و دیدگانت معشوق آسمانی را می دید ، به چه حال بودی ؟

مرد زخمی ، از تاثیر این حرف فریاد کشید و همان جا جان داد .

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٧ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ‍* محبوبه زمانی * | نظرات ()

 

با حس عجیبی ،  با حال غریبی ، دلم تنگته

پر از عشق و عادت ، بدون حسادت ، دلم تنگته

گله بی گلایه ، بدون کنایه ، دلم تنگته

پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی ، دلم تنگته

تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و همه دل پریشن

دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن

دلم تنگه تنگه برای  یه لحظه کنار تو بودن

یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغهای روشن

من دلشکسته ، با این فکر خسته ، دلم تنگته

با چشمای نمناک ، ترو ابری و پاک دلم تنگته

ببین که چه ساده ، بدون اراده ، دلم تنگته

مث این ترانه ، چقد عاشقانه ، دلم تنگته

یه شب شد هزار شب که دل غنچه ما برات بوده که واشه

تونیستی که دنیا به سازم نرقصه به کامم نباشه

چقد منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری

کجا کی کدوم روز منو با تمام  دلت می پذیری ؟

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٤ | ۳:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ‍* محبوبه زمانی * | نظرات ()
  

مهربان من با من باش . . . . هر کجا که هستم هر کجا که باشم
چرا که من آنِ ِتوام آن تو و آن ِ آن آبشاران مواج گیسوانت
که حدیث عشق را چه دلبرانه بر منآموختند
و من روئیدم . . . آری بسان ساقه های رقصان گندم زار روئیدن آغازیدم
رویشی سبز با باغبانی ساقهای سبز سیمینت !
بگذار تو را داشته باشم
بگذار تکرار اسم تو ترانه شیرین شبهای تنهاییم باشد
و تو را عاشقانه تااعماق بیکران شب فریاد سر دهم
دیگر این خسته را توانی نمانده است و تنها خیالتوست که آرام جانم است
و شوق لحظه دیدارت بر التیام تمام حرفهای نگفته ام بساست !!
پس با من باش هر کجا که باشم هر کجا که هستم
چرا که من فقط تو را میخوانم
راستی ،
یادم آید شاعری میگفت :
اندکی صبر سحر نزدیک است !

نظر بدین



تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ‍* محبوبه زمانی * | نظرات ()

خدا را شکر که تمام شب ، صدای خر خر همسرم را می شنوم ، این یعنی او زنده و سالم است .

خدا را شکر که دختر جوانم همیشه از شستن ظرف ها شاکی است ، این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند .

خدا را شکر که لباسهایم کمی تنگ شده اند ، این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم .

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم ، این یعنی توان سخت کار کردن را دارم .

خدا را شکر که در مکانی دور ، جای پارک پیدا کرده ام ، این یعنی هم توان راه رفتن را دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن .

خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم ، این یعنی می توانم ، بشنوم .

خدا را شکر که هر روز باید با زنگ ساعت بیدار شوم ، این یعنی من هنوز زنده ام .

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم ، این یعنی به یاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم .



تاريخ : ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ‍* محبوبه زمانی * | نظرات ()

 

عوف بن محلم شیبانی دختر خود ام ایاس را به همسری عمر بن حجر کندی در آورد ، مادر تازه عروس دختر خود را به این کلمات پند می داد .

ای دخترم تو از خانه ای که به آن مانوس و علاقمند بودی خارج گشتی و به خانه ای که آشنا نیستی داخل شدی و با مردی ناشناس روبرو گشتی اینک تو برای او کنیز باش تا او هم برایت غلامی باشد .

ای دخترم ده چیز از من یاد بگیر که برایت بهترین جهیزیه خواهد بود .

اول و دوم : به قناعت خشنود باش و شنوا و فرمانبر .

سوم و چهارم : دیدگان و بینی او را ملاحظه کن زیرا که دیده اش تو را به بدی نبیند و بینیش بوی ناخوش از تو نشنود .

پنجم و ششم : در موضوع خواب و خوراکش مواظب باش زیرا گرسنگی او را ناراحت و کم خوابی وی را به خشم آورد .

هفتم و هشتم : ثروتش را حفظ و فرزندانش را نگهداری نما .

نهم و دهم : از گفته اش سر مپیچان که سینه اش تنگی خواهد کرد  و رازش را حفظ کن که از مکرش ایمن خواهی بود ، برحذر باش که هنگام غمش فرحناک و هنگام شادیش غمناک باشی .

گویند دختر نصیحت مادر را شنید و لباس عمل به آن گفته ها پوشاند و نیک بخت گشت و جد امروالقیس" حرث بن عمر " فرزند اوست .


 

 



تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ | ٢:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ‍* محبوبه زمانی * | نظرات ()
  • ری شاپ | جستوجوی فایل
  • سیسمونی